I LOVE YOU free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
سلام به تمام شما دوستان عزیزم یادمه مدتها پیش مطلبی به عنوان دوخط موازی آپ کردم اما یکی از دوستان گفته که دوباره این پست را تکرار کنم منهم به دیلیل دوست داشتن این متن را باز تکرار میکنم همراه با متنی دیگر امیدوارم که که شما هم از این متن ها لذت ببرید...
دو خط موازي زائيده شدند . پسرکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد. آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد . خط اولي گفت : خط دومي گفت : من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، يا خط کنار يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت . خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت . دو خط موازي لرزيدند . به هم ديگر نگاه کردند . و خط دومي پقي زد زير گريه . خط اولي گفت نه اين امکان ندارد حتما يک راهي پيدا ميشود . خط دومي گفت شنيدي که چه گفتند . هيچ راهي وجود ندارد ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه . آنها از دشتها گذشتند ... رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميکنيد . فيزيکدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان کنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيک وجود نداشت . پزشک گفت : از من کاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است . شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل ترکيب هستيد . اگر قرار باشد با يکديگر ترکيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد . ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا کن فيکون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند کرات با هم تصادم مي کنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ايد . فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است . شما به هم مي رسيد . دو خط موازي او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند . يک روز به يک دشت رسيدند . يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميکرد . نقاش فکري کرد و قلمش را حرکت داد
و در همان يک نگاه قلبشان تپيد .
و مهر يکديگر را در سينه جاي دادند .
ما ميتوانيم زندگي خوبي داشته باشيم .
و خط دومي از هيجان لرزيد .
خط اولي گفت و خانه اي داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ .
من روزها کار ميکنم.ميتوانم بروم خط کنار يک جاده دور افتاده و متروک شوم ، يا خط کنار يک نردبام .
در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .
و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .
خط اولي گفت : نبايد نااميد شد . ما از صفحه خارج ميشويم و دنيا را زير پا ميگذاريم . بالاخره کسي پيدا ميشود که مشکل ما را حل کند .
خط دومي آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون خزيدند از زير کلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد .
از صحراهاي سوزان ...
از کوهاي بلند ...
از دره هاي عميق ...
از درياها ...
از شهرهاي شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات کردند .
و بالاخره به کودکي رسيدند کودک فقط سه جمله گفت :
نه در دنياي واقعيات .
آن را در دنياي ديگري جستجو کنيد .
اما حالا يک چيز داشت در وجودشان شکل مي گرفت .
« آنها کم کم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند »
خط اولي گفت : اين بي معنيست .
خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟
خط اولي گفت : اين که به هم برسيم .
خط دومي گفت : من هم همينطور فکر ميکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .
خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا کنيم .
خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه کاغذ بيرون مي آمديم .
خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت .
و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش .
و آنها دو ريل قطار شدند که از دشتي مي گذشت و آنجا که خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت سر دو خط موازي عاشقانه به هم رسيدند.
دختر پسري با سرعت120کيلومتر سوار بر موتور سيکلت
دختر:آروم تر من ميترسم پسر:نه داره خوش ميگذره دختر:اصلا هم خوش نميگذره تو رو خدا خواهش ميکنم خيلي وحشتناکه پسر:پس بگو دوستم داري دختر :باشه باشه دوست دارم حالا خواهش ميکنم آروم تر پسر:حالا محکم بغلم کن(دختر بغلش کرد) پسر:ميتوني کلاه ايمني منو برداري بذاري سرت؟اذيتم ميکنه و..... روزنامه هاي روز بعد: موتور سيکلتي با سرعت 120 کيلومتر بر ساعت به ساختماني اثابت کرد موتور سيکلت دو نفر سرنشين داشت اما تنها يکي نجات يافت حقيقت اين بود که اول سر پاييني پسر که سوار موتور سيکلت بود متوجه شد ترمز بريده اما نخواست دختر بفهمه در عوض خواست يکبار ديگه از دختر بشنوه که دوستش داره(براي اخرين بار) دوستان عزیزم تمامی شما را دوست دارم ممنونم که بازهم مرا یاد کرید... بازه هم مثل همیشه در ساحل رئیاهایم در انتظار دیدار نظرات زیبایتان هستم مرا فراموش نکنید دوستان عزیزم
حق یار و نگهدارتان
صبح بود با صدای از خواب بیدار شدم آشنا بود کسی مرا صدا میکرد "حمید" حمید" مگه نمیخوای بیدار شی؟ چرا چند دقیقه دیگه فقط چند دقیقه بخوابم آخه تا صبح بیدار بودم، میدونم عزیزم اما بسه میخوای امروزو از دست بدی؟ مگه نمیدونی چه روز زیباییه؟ چشم... خوب بلندشو عزیزم منکه بیدارم نه هنوز خوابی من حالا توی خوابتم جدی؟ وای که من چقدر این خوابو دوست دارم... لوس نشو بسه دیگه پاشو هوارو ببین...
بیدار شدم نگاهی با چشمان پر خواب به اطرافم انداختم کسی نبود آره جداً خواب بود کسی کنار من نیست، صدایی میاد صدای پنجره مثل اینه که کسی داری التماس کنان به پنجره می زند زیاد این صدا را می شنیدم هر روز صبح پرنده ها این کار را می کنند منم پنجره را باز میکنم تا این مخلوقین زیبا
را تماشا کنم، اما امروز فرق دارد با روزهای دیگه مثل اینکه داره گریه میکنه و صدایم میزند، نای بلند شدن از جا را نداشتم گقتم چند دقیقه همینطور بعد میرم ببینم، یک دفعه دیدم صدا بیشتر شد حس کردم دوستانش هم به کمکش اومدن تا منو صدا کنند...
اما نه این نمی تونه صدای پرنده باشه این صدا آشناست اما نه پرنده ها، چه بوی دلنشینی نوی فضا پخش شده، هوا هنوز تاریکه تاریکه ساعت نگاه کردم ساعت ۹ شده اما چرا هوا تاریکه؟ رفتم و پنجره را باز کردم پرنده ای نبود بیرون بادی ملایمی اما همرا با عطر خوش پاییزی می آمد قطره از از آسمان به دستم ریخت آری هوا بارانی بود این التماس پرنده ها نبود بلکه التماس آسمان بود که از تنهایی دلش گرفته و با اشک زیبایش ما انشان ها را صدا میکنم، مثل اینکه بغزی وجودش را گرفته و میخواد با صدای بلند بگرید باهاش کمی صحبت کردم تا بلکه آروم شود، ای آسمون زیبا چرا؟ چرا دل زیبایت پر ز غم شده؟ چرا اینطوری؟ این ابرهای دل واپسی را کنار بزن و بخند بگذار خورشید نورانیت کند، گفت: تو مرا درک نمی کنی شما انسان ها آسون را فقط برای دلتنگی و سنگ صبوری میخواید چرا وقتی درتون میگیره و میخواد با خدا حرف بزنید صمرا تماشا میکنید اما وقتی شاد هستد حتی نگاهی به اون بالا نمی کنید؟ مگه مواقی تنهایی سنگ صبورتان نیستم و خدا را درون من می جویید اما وقتی با دوستان و اطرافیان شاد هستید مرا نمیبینید چرا وقتی من می بارم تمامی شما چتر در دست و زیر اشکای من راه میرید میخواهید تا اشک مرا لمس نکنید؟ پس جرا مقتی نمی بارم از خدا طلب باران میکند..؟

تا حالا من جلوی کسی کم نیاوردم پس نباید جلوی آسمون هم کم بیارم اما حس بدی داشتم حس میکردم دارم جدی جدی برای بار اول کم میارم آخه راستش و میگه ما انسانها چرا اینطوریم؟
شما انسان ها وقتی خورشید بر زمین میدرخشتد زیر سایه درختان پنهان شده یا کتابی چیزی جلوی صورت خود میکیرید تا خورشید را نبینید، یک روز مثل حالا که من از این کارا دلم میگیره و دنبال کسی میگردم که این کار را میکرد و به او بگم که بخواطر تو خورشید را پنهان کردم اون توی خونه نشسته و گلایه دارد که چرا هوا ابری شده و خورشید نیست؟نمی دونم چرا انسانها انقدر از هر چیزی مشکلی میگیرند و گلایه میکنند و هیچ گاه زیبایی آن لحظه را نمیبینند، آسمان من که همیشه تورا دوست داشتم و حالا نیز دوستتد دارم (با این حرف بارید و با صدای بلندی فریاد کشید) عصبانی شد؟ من تورو دوست دارم دوستتم یات رفته همیشه اولین بارونی که از چشمات پایین میریزه چه کسیه؟ که باشد حتماً زیر اون بارون بالا و پایین بپره؟ مگه یادت رفته که همین امسال اولین بارونت چه طور مرا خیس آب کرد که؟ اونم با چه لباسی زیر سقفت بودم که به زیبایی قطراتش را با تمام وجودم حس کردم...
زیبا بود عطر نفست همیشه در وجود من پراکندست همیشه... خودت بهتر از هر کسی متوجه هستی که من عاشق هیچ کس نباشم از بچه و از زمانی مه یادمه عاشق تو بودم و زیباییهایت، آسمان منم او کسی که همیشه سر به سوی تو آورده شب و روز شب ماه را دیدم و لذت بردم از زیبایی و درخشش
ستارگان اطرافش روز ها خورشید را دیدم که از پشت کوه ها بالا آمده و به ما سلام میکنم و با لبخندی زیبا مرا صدای میکنم، آسمان تمامی این ابرهای سیاه و سفیدت را دوست دارم، یادمه روزی دوستم به میگفت من از هرچی سیاه و سفید باشد بدم میاد دوست ندارم چیزی به این شکل مگه تلوزیون قدیمیه که سیاه و سفید باشه؟ آن روز ابری بود که یک دفعه گفتم رضا اونجا رو نگاه یه تیکه از آسمان آبیه گفتم این که فایده نداره بقیه سیاه و سفیده دلم میگیره، گفتم این حرف خوب نیست زیباست هر چیزی که خدا رنگامیزی کرده پس لذت ببر، ۱ساعتی گذشت که خورشید هم خودشو نشون داد بین بارون زیبایی که میزد نور خورشید شاعرانه بود رضا روبه آسمان شد و... حمید من حرفم را پس گرفتم انجارو ببین چه رنگین کمانی چه نور خورشید توی این ابرو بارون که امده بیرون چه زیباست، آن روز رضا عاشقانه به آسنان خیره شده بود و مثل یه مجسمه فقط می خندید و لذت میبرد منم مثل همیشه از دیدن این صحنه ها وجودم را سرشار از شوق می کردم و خیره به آسمان زیر باران بودم...
آسمان چرا ایقدر دلت گرفته ببین هرکسی که زیبایی های تورا میبیند دوستت دارد ببین چقدر ما انسانها تورا دوست داریم، تمام زندگی ما از توست شب و روزت نور و بارانت و هر چیزی که تو داری ما را به زندگی پا بند کرده...
اشکش ایسناد مثل اینکه موفق شدم آرامش کنم دیگه گریه نمیکرد و فریاد نمیزد آروم شده بود اما هنوز هم هق هق میکرد و کمی اشک داشت بازهم گقت تو چرا اگه منو دوست داری توی خونه نشستی؟ من به طرف حیاط رفتم و زیر سقف آسمان زیر هق هق اشکانش استادم و گقتم عاشقتم همیشه بودم همیشه برام سنبل زیبایی و بزرگی و بی انتهایی بودی و هستی...
آرام شد خندید و گفت حالا که مرا دوست داری منهم دیگه دلم نگرفته و شادم که یک دفعه دیدم هوا باز بارانی شود و خیلی خیلی شدید روی سرم باران می بارد با دستانی بازو صورتی روبه آسمان گفتم چرا می گری؟ بازهم ناراحتی؟ نه نه ناراحت نیستم این اشک خوش است که بر سر زمین و انسانهایش میبارد و این اشک است که تمامی زمین را سرسبز و با نشاط می کند و منم زیر آسمان زیبا استادم تا سهم خود را از این باران رحمت و شادی بگیرم...

بازهم مثل همیشه در ساحل رئیاهایم در انتظار دیدار قدوم زیبایتان هستم نقش قلم زیبایتان را در شنهای این ساحل آرام بخش وجودم می دانم مرا فراموش نکنید...
هر چی فکر میکنم نمیتونم مطلبی واسه شعرم پیدا کنم![]()
انگار یه بغضی تو گلومه.انگار مغزم از کار افتاده![]()
به خدا دیگه از اوضاع خسته شدم![]()
کاشکی زود تر این سختی های لعنتی تموم شه![]()
هیچ گاه کم نیاوردم و تمام سخت هارو تحمل کردم اما اینبار سخته تحملش...........![]()
من ، يه غريبه ، توي شهر بي وفايي
تو ، خود فرياد ، توي اوج بي صدايي
****
من ، تك و تنها ، توي اين زمونه ي پوچ
تو ، خود مقصد ، بهترين جا واسه ي كوچ
****
من ، يه درختم ، خشك و بي برگ توي بيشه
تو ، گل سرخي ، شاد و خندون تا هميشه
****
من ، يه جزيره ، كه جدا از همه خاكه
تو ، مثل دريا ، كه وسيع و صاف و پاكه
****
من ، پر ظلمت ، پر وحشت و سياهي
تو ، خود نوري ، مثل خورشيد مثل ماهي
****
من ، خالي از خويش ، گمشده تو بينهايت
تو ، مثل كوهي ، پر غروروبا صلابت
****
من ، يه پرنده ، سرنوشتم يه قفس بود
تو ، يه قناري ، آرزوت يه هم نفس بود
****
من ، پر گريه ، پر التماس و خواهش
تو ، ميكشيدي ، بر سرم دست نوازش
****
من ، مثل فرهاد ، جان به راه عشق داده
تو ، تا ته عمر ، دل به غير من نداده
سلام به تمام دوستان عزیزم امشب مثل قدیما نمیدونم چی می خوام بنویسم فقط میدونم تنهایی خیلی آدمها رو مجبور به نوشتن میکنه منم که همیشه یکی از اون آدمای تنها بودم حتی در اوج شلوغی بازهم تنهاترینم...
امیدوارم که هیچ وقت کسی تنها نباشه و با تنهایی خودش رفیق نشه آخه فکر میکنه تنهایی همدم خوبیه براش اما کمک کم میبینه که همین تنهایی مثل خوره افتاده به پاشو، بازهم مثل خیلی وقتها دارم مینویسم اما چشمام روی کیبورد نیست حتی نمیفهمم دستانم چه حروفی را می نوازند فقط میدونم، به یه چیزی اعتقاد دارم از روح و جسم با تمام وجودم قبولش دارم، می خواید بدونید اون چیه؟ من میگم هر وقت دلت میگیره و حس تنهایی آزارت میده یا وقتی که خیلی اعصابت به هم ریخته و به هم ریخته هستی، دوتا کار میتونی انجام بدی، ۱- یه دفتر بگذار جلوت یه مداد آبی آسمونی با سبز روشن و زیبا بگیر دستت که حس آرامش به روحت ببخشه بشین تا میتونی صفحات دفترو خط بزن و زیبائیه دونیارو توی اون خطها بنگر، ۲- بشین پشت سیستم و صفحه دلت رو باز کن و چشماتو ببند اولین کلمه ای که به ذهنت رسید شروع کن اونو ادامه بده با کلمات زیبا و دلنشین خودتو آروم کن صفحه دلت رو اینطوری خط بزن...
من امشب از راه دوم استفاده میکنم صفحه کوچک دلم رو باز کردم و دارم خط خطی میکنم شما هم امتحان کنید ولی امیدوارم بدونید چی می نویسید نه اینمه مثل من ندونید![]()
می خوام بعد از مدتها متنی آپ کنم نمی دونم چی اما در مورد تنهایی می خوام...
زیباترین آواز در سمفونی تنهایی
در اوج فرو رفتن در خویش
در اعماق قله ی رهایی
به هنگامی که نمیبینی آشنایی که ببیند تورا
که برهاند تورا از قفس بغض
که بپرسد:
( ( به کدامین جرم به دیار تنهایان تبعید گشته ای؟))
کاش گوشی .سکوتم را میشنید!!!!
ای کاش تو بودی و من تنهایی را از آغوشم دور می کردم و تورا جانشینش
سکوت شبهای سیاه و بی صدا پر از بهانه های دل برای توست
هر ثانیه لحظه شماراین سکوت درحسرت لحظه ای خندیدن توست
درگیر و داردیدن خورشید شب درجست و جوی ردپای دل توست
پیدا نمی کند تو را اما هنوز هر شب میان آسمان درپی توست
قهراست حتی آسمان با این غریب تنها نیاز من فقط بخشش توست
شبها صدای ناله های جغد شب تنها صدا در قحطی آواز توست
میسوزم هرشب درفراق زلف تو پروانه ی قلبم پی شعله ی توست
آسان نیافتم من نگین عشق را تقدیم این جانم بهای عشق توست
مدت زیادی بود معنی یه کلمه ذهنمو مشغول کرده بود![]()
عشق....
توی هر فرهنگ لغتی که دنبال معنیش میگشتم
چیزی جز همون معانی تکراری وکلیشه ای پیدا نمی کردم![]()
از خیلی ها هم راجع بهش پرسیدم که هرکس یه جوابی داد![]()
تا اینکه یه روز یک حسم بهم گفت:عشق رو باید خودت معنی کنی![]()
اولش نفهمیدم منظورش چی بود.![]()
ولی یه روز که توو حال وهوای خودم بودم یک دفعه معنی عشق رو فهمیدم![]()
![]()
عشق یعنی......![]()
عشق
یعنی پرواز قناری یعنی تا سحر بیداری
یعنی ثانه شماری یعنی حس بی قراری
عشق
یعنی بودن چون تو هستی یعنی تو منومی خواستی
یعنی زندگی توو مستی یعنی ترک خود پرستی
عشق
یعنی من گدا و تو شاه یعنی من تاریک و تو ماه
یعنی با هم توی یک راه یعنی پایان غم و آه
عشق
یعنی امروز یعنی فردا یعنی دنیا واسه ی ما
یعنی پر زدن توو رویا یعنی ماهی ها توو دریا
عشق
یعنی من برات یه گلدون یعنی تو یک گل خندون
یعنی ما شاد و غزل خون مثل لیلا مثل مجنون
دوستتون دارم دوستان عزیزم در ساحل عشقم در انتظار دیدار ردپای زیبای پایتان هستم...
برای نوشتن از این شب قلم من رنگی از خود ندارد نمی تواند در این شبهای غمگین و بزرگ سفید بنگارد غمگین و سر شکسته با خطوطی ریز و نالان می نویسم شب قدر شب قدر دانی از خدا و از تمامی بزرگان است شبی که باید خودمان را از تمامی گناهان پاک کنیم بارها پاک کردیمو دوباره به دنبال گناه رفتیم اما بیاید اینبار پاک کنیم و به دنبال گناه نریم بیای با خدای خودمان احد بندیم که گناه کار نباشیم و شیعه علی باشیم...
کاش علی را آن گونه که بود می دانستیم
(نه تنهایی که پناه به چاه می آورد)
کاش قرآن را به دل می گرفتیم نه به سر
کاش غذای یتیمان را نمی بریدیم.(وصلش پیشکش)
کاش نام علی را کار نمی دانستیم و لباسش را ابزار نمی کردیم
کاش تمام علی را می دیدیم نه تنها امر به معروف و نهی از منکرش را
(که اگر آن را هم درست می دیدیم امر به منکر نمی کردیم و نهی از معروف)
کاش یک بار هم علی را عاشق زهرا می نامیدیم به جای شوالیه ای قدرتمند
کاش شب قدر را هر شب می کردیم و کاش...
مولاي من
شب قدر هم آمد
شب قدر داني
شب خدا و بنده
نازنينا...
اي همه ي ايمان من
كاش من هم بر رهت شيعه باشم
تا چون تو قدر بدانم اين شب را
يا علي
اي همه ي ايمان من
جرم ناخواسته بر من ببخش
مرا شيعه بودن بياموز مولا
مولاي من
اي همه ي ايمان من
اذن تو آيا در گوشم نجوا مي شود مولا ؟
...
مولاي من ...
مولاي من ...
مولاي من ...
عليِ فاطمه
اي همه ي ايمان من
...
...
...
...
لطفاْ مرا نیز میان دعاهای زیبایتان فراموش نکنید

سلام به تمامي شما دوستان عزيزم
امروز چند شعر از شاعري مينويسم كه شعرهاشو واقعاً دوست دارم و لذت ميبرم، زنده ياد نجمه زارع
این اشعاری که مینویسم بر گرفته از کتاب این شارع زیبا قلم است بنانم "عشق قابیل است" دستانش چه زیبا می نگارد چشمانش چه پاک می ستاید دلش هم چو پرنده پرکشید خدا بیامرزد روح آسمانیش
هميشه شعرهاي نجمه رو دوست داشتم و مي خوندمشون يادمه پارسال وقتي كه بزرگداشت نجمه توي شهرمون بود توي اين بزرگداشت كه شاعرا اومده بودن وقتي شعر مس خوندند يه صكوت كل مجلس گرفته بود و همه آروم گوش ميكردند اون شب همه اعتراض كردند آخه خيلي برنامه دلگير بود حتي چندتا از بچه ها كه رفت و شعرهاشونو خوندن پشت ميكروفون گرشون گرفتو گفتند اينجا سوگواري نيست ما اومديم يادشو زنده نگه داريم نه... واقعاً حرف حق زدند منم تأيدشون ميكنم آخه سه شب قبل از اون برنامه خودمون برنامه بزرگداشت عبدالحسين سرفراز (روحش شاشد) برگزار كردينم هم شعر خونديم و هم شادي و غم اما نه به اين شكل كه همه سوگ بگيرند و دلشون بشكنه، اميدوارم كه ياد تمامي اين شاعر هاي عزيزمان از ذهنمون پاك نشه...
اينجا يك شعر گذاشتم و يك عكس دوستان عزيزم ميتونيد ادامه مطلب را تماشا كنيد...
يك درخت پيرم و سهم تبرها مي شوم
مرده ام، دارم خوراك جانورها مي شوم
بي خيال از رنج فريادم تردد ميكنند
باعث لبخند تلخ رهگذرها مي شوم
با زبان لال خود حس مي كنم اين روزها
همنشين و هم كلام كور و كرها مي شوم
.......................................................
.......................................................
عاقبت يك روز با طرز عجيب و تازه اي
مي كشم خو را و سر فصل خبرها مي شوم!.jpg)
يه سلام گرم و زيبا به تمامي شما دوستان عزيز و دوست داشتني، معذرت ميخوام مدتي نبودم آپ كنم اميروز اومدن مطلبي زيبا آپ كنم اين ۱۰ روزه مي خواستم پست بدم از ۲۷ تير ماه تا امروز كه موفق شدم آخه ۲۷ وبلاگ من ۳سال تموم كرد و ۴ ساله شد... (تولد خودمم بود)
كنار اين روز قشنگ يك روز قشنگترم بود ۲۸ تير ماه عروسي دادشم بود كه برام خيلي عزيزه،
داداشي سلام نميدونم اين مطلب هم مثل هميشه مي خوني يا نه مي خواستم دلم برات بنويسه خودم نمينويسم انگشنامو دادم دست دلم و روحم چشمامو بستمو دارم برات مينوسم، نميودم چي بايد بنويسم آخه ائونشب خيلي گيچ بودم نيميدونستم روي زمينم يا توي آسمون نميدونستم شادم يا پريشون، اين روزا خيلي برام زيباست خيلي حتي براي خودتم اينقدر زيبا نيست... داداشي دوستت دارم

آرزویم این است که تمامي فرزندان ايران زمين خوشبخت باشند...

هنوزم برای تو شاعر شعر و غزلم
هنوزم به عشق تو مستم و می لرزه دلم
اونی که به خاطرت از همه چی گذشته بود
نگذشت به سادگی از عمق احساس قلم
هنوزم مثل قدیم وقتی بهت زل می زنم
با نگاهم به نگاهت عاطفه پل می زنم
مهربونی مال تو زخم شکستن مال من
تو اگه با من باشی هر چی بگی موافقم
هنوزم باید بگم تو عشق تو کم می یارم
تا که قلب عاشقم رو توی دستات بذارم
گر چه تو دریای عشقی،من کویر تشنه ام
اما باز با این همه عاشقونه دوست دارم

فریاد نزن
فریاد نزن ای عاشق
من صدایت را درون قلب خود می شنوم
درد را در چهره ی عاشق تو با ذهن خود می نگرم
فریاد نزن ای عاشق، فریاد نزن
بی سبب نیست چنین فریادم
بی گناه در دام عشق افتادم
چه درست و چه غلط
زندگی هم خودم و هم تو رو بر باد دادم
اگر احساسمو می فهمیدی
قلبتو دوباره می بخشیدی
لحظه ی پایان این دیدار رو
روز آغازی دگر می دیدی
اگه بیهوده نمی ترسیدم
عشقو اون جوری که هست می دیدم
شاید این لحظه ی غمگین وداع
قلبمو دوباره می بخشیدم
کاش از این عشق نمی ترسیدم
ما سزاواریم اگر گریانیم
این چنین خسته و سرگردانیم
ما که دانسته به دام عشق افتادیم
چرا از عاشقی رو گردانیم
وقتی پیمان دلو میبستیم
گفته بودیم فقط عاشق هستیم
ولی با عشق نگفتیم هرگز
از دو ایل نا برابر هستیم
از دو ایل نا برابر هستیم
نه گناه کاریم نه بی تقصیریم
منو تو بازیچه ی تقدیریم
هر دو در بیراهه ی بی رحم عشق
با دلو احساس خود درگیریم
بیشتر از همیشه دوست دارم
گر چه از عاشقی وعاشق شدن بی زارم
زیر آوار فرو ریخته ی عشق
از دلم چیزی نمانده که به تو بسپارم
تو که همدردی مرا یاری بده
به منه عاشق امیدواری بده
اگر عشق با ما سر یاری نداشت
تو به من قول وفا داری بده
تو به من قول وفا داری بده



و زمینیان نگران
دست ها به آسمان بماند! خدایا بماند..... خدایا بماند ...
اون بالا خدا به نظاره نشسته دست های رو به آسمان را مینگرد.
اما دلش میخواهد فرشته اش را به پیش خود بخواند
خود فرشته حیران است
نگران از بابت زمینهایی که دوستشان دارد. که دوستش دارند.
و دلتنگ آسمانها.
زمین و زمان میمانند به نظاره. کدام نیرو و عشق سلطه می یابد؟
و دریغ برای زمینیان که فرشته ها آسمان را بیشتر دوست میدارند.
و خدای آسمان ها فرشته ها را بیشتر دوست میدارد.
آسمانیان آذین میبندند
حالا فرشته از بالای آسمان به زمینیان نظاره میکند
و از خدا که میزبان اوست میخواهد دلهای تنگ زمینیان را تسکین ببخشد
و من به زبان الکن خود میگویم
فرشته مهربان سفر بخیر سفر بسلامت.
زمینیان صبور باشید که دلتنگی ها دیر پا نخواهند بود.
همین حالا در گوشه قلبتان حضورش را حس خواهید کرد.
و چشمهایش که به شما دوخته شده...
بازهم در ساحل متروكه ي غم بار و دور ز دنيا و زمانه نشستم در آزروي يك آشنانه خوشحال مي شم شنهاي ساحل رؤياهايم را ز خطوط زباي قلمتان رنگارنگ كنيد...
طلوع زیباست البته بستگی به این داره که طلوع را از کدام نما به تماشا بنشینیم و لذت ببریم، هز چیز طلوعی دارد و در نهایت غروبی ست که به رخش پایان می بخشد، عشق طلوعی ست بی پایان... خورشید طلوع میکند و در نهایت جای خود را به شب می دهد، ماه با غریب خورشید طلوع میکند و خود نمایی دارد ولی باز با ورود خورشید ماه نمایی ندارد و ناپدید خواهد گشت، تنها چیزی که طلوع میکند و غریبش غیر ممکن است عشق است، عشق... در فرهنگ ما عشق را بازیچه ی دست کودکانه یمان قرار دادیم، دوستانی که قبلاً دل نوشته های منو داخل این کلبه ی تنهایی و سکوت میخواندند یه یاد دارند شبی که در مورد عشق نوشت و اینکه یک کودک ۵ ساله بهتر از تمام ما معنای عشق را درک میکند، حالا اون کودک تبدیل به یک بچه ۱۰ ساله شده، برای اون بچه عشقش آغوش گرم مادر، دستهای پر مهر پدر،دامان زیبای خواهر و زیبایی سخنان برادر است، اون شاید غفلتهایی داشته باشد ولی عشق حقیقی دارد هیچ کاه به این معشوقهایش خیانتی نخواهد کرد... اما ما با هزاران هزار صدا درون دنیای فانی که هر روز صداها را بلندتر می بریم دانسته و ندانسته کارهایی انجام خواهیم داد که روزی جز پشیمانی دگر هیچ نیست، بیاید امشب کمی با هم فکر کنیم چقدر عاشق بودیم؟ از وقتی خودمونو شناختیم چندتا دلو شکستیم؟ چندتا دنیارا نابود کردیم؟ چند خانه را ساخته و چند را ویرانه ساختیم؟ شاید خیلی از شما از نوشته های من خندتون بیاد ولی کافیست کمی فکر کنید تا پی ببریک به این موضوع: هیچ کس به هیچ عنوان هیچ جایی وجود ندارد که عامل یکی از این اتفاقات نباشد و هرکس پیش خودش فکر کرد پاک شده و دچار هیچ اشتباه نشده آن فرد است که از تمامی انسانهای اطرافش خطا کارتر است... عشق را بازیچه و دلیل سوزاندان کلبه های زیبای دیگران نکنید کلمه ی عشق خداییست حقیقت را عاشق باشید نه فناهایی در روزگار، هرکس در نهایت عشقش توانست تغییرات دنیا را مشاهده درک و از آنها لذت ببرد اون انسان عاشقه و زیبائی را باید از او طلب کرد نه ز آنان که دنیا را پایان می دانند و عشق را فقط با معشوق بودن می دانند، اگر عاشق روی کسی باشی جاودان نیست عاشقی باهم بودن معنی نیست عاشقی یعنی برای هم بودن... همیشه نخواه که فقط با عشقت باشی از خدا بخواه تا برای عشقت باشید زندگیت نفس کشیدنت راه رفتن و سکوتت و و و...
زیبائی ها را در این دنیای پوچ بنگر و عاشقی بیاموز و در خون پرورش ده...

ممنونم از تمامی شملا دوستان عزیزم که بر دیدگانم قدوم نورانیتان را گذاشتید و نظری بر کلبه ی سکوت و تنهای من انداختید...